28 مرداد

متن زیر را دوست خوبم " هلیا ابوراصف " برایم ایمیل کرده بود :

***

بیست و هشتم مرداد مرا یاد چند چیز می اندازد: مرحوم محمد مصدق، شعر نادر یا اسکندر اخوان ثالث و رمان سووشون خانم سیمین دانشور.

اگر شعر اخوان فضایی سرشار از یأس و ناامیدی و خفقان پس از بیست و هشت مرداد را به ذهنمان القا می کند، اما رمان سووشون که اتفاقاً مربوط به همان روزهاست؛ برعکس فضایی سرشار از امید برایمان تصویر می کند، هرچند در این رمان مرگ جلال آل احمد، شوهر خانم دانشور، پیش بینی می شود و یوسف، قهرمان کتاب، شهید.

سووشون داستان زن و شوهری ست که علی رغم عشق زیادشان به هم دیگر، دنیایشان کاملاً با هم فرق دارد. زری زنی ست که خانه و شوهر و بچه هایش تمام دنیایش را تشکیل می دهد و به عکس یوسف مردی ست که دنیا، خانه اش است و زن و بچه تنها بخشی از این دنیاست.مردی مبارز که با تمام وجود می خواهد افکار و عقایدش را به زن و بچه هایش منتقل کند. او در هر چیزی مبارزه و جنگیدن و تحمل سختی برای نیل به آزادی می بیند؛ حتی در نعل کردن کره اسب پسرش: اگر سحر، کره اسب، نعل می خواهد باید تحمل چند میخ را داشته باشد.

سرانجام یوسف جان بر سر عقایدش می گذارد و زری تنها با مرگ یوسف است که «چراغ های ذهنش روشن می شوند» و این همان مطلبی ست که سیمین خانم می خواهد به ما بگوید:  ذهن روشن، آزادگی و آزادی و شجاعت آن چنان با ارزش هستند که به راحتی به دست نمی آیند و باید و باید و باید برایشان سنگین ترین هزینه ها را داد، زندگی را. به همین خاطر است که زری یک شب قبل از مرگ یوسف (بیست و هشتم مرداد) خواب می بیند که درخت عجیبی(درخت آزادی) در حیاط خانه شان روییده است و غلام، خدمتکار خانه، با آبپاش خون پایش می ریزد.

اما خانم دانشور ما را در تاریکی و نا امیدی مرگ یوسف و دیگر مبارزان در بیست و هشتم مرداد رها نمی کند. او هم چنان امیدوار است و از زبان مک ماهون ،دوست ایرلندی یوسف، به زری و ما این گونه دلداری و امید می دهد: گریه نکن خواهرم!در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟

هلیا ابوراصف

 

 

ابتکار ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا

به نقل از وبلاگ دوست خوبم علی