زاغ سياه كسي را چوب زدن

 

ريشه ضرب المثل زاغ سياه كسی را چوب زدن چيست ؟

اين ضرب المثل زمانی به كار می رود كه بخواهند جاسوسی كار كسی را بكنند و يا اينكه مراقب كسی باشند كه بدانند او چه می كند و از كارش آگاه شوند و جزئيات كارش را بدانند . اما چرا می گويند: زاغ سياهش را چوب زده اند ؟ قبل از هر چيز بايد بدانيد كه منظور از زاغ ، همان پرنده شبيهه كلاغ نيست . بلكه زاغ همان « زاج » است . زاج نوعی نمك است كه انواع گوناگونی دارد مانند زاج سياه ، زاج سبز ، زاج سفيد و . . . و كاربردهای زيادی در صنعت دارد. زاج سياه برای رنگرزی نخ قالی و پارچه به كار می رود . سابقاً كه كار رنگرزی در كارگاه های كوچك انجام مي شد ، رنگرزان معمولاً اسرار كار خود را فاش نمی كردند و اگر رنگرزی می ديد كه رنگ نخ همكارش از رنگ نخ او بهتر است به صورت مخفيانه سراغ ظرف حاوی رنگ همكارش می رفت و چوبی در آن می گرداند و با ديدن و بوييدن آن رنگ تلاش می كرد تا بفهمد كه مثلاً چقدر زاج به آن اضافه شده و نسبت و اندازه تركيب آن چگونه است . از آن زمان كم كم « زاغ (زاج ) سياه كسی را چوب زدن »  به مفهومی كه در بالا بيان شد به عنوان يك ضرب المثل وارد زبان فارسی شده است .

   

كسي را دنبال نخود سياه فرستادن

 

چرا مي گويند : « فلاني را فرستادن دنبال نخود سياه » ؟

نخود سياه نوعي نخود است كه آن را براي درست كردن لپه كشت مي كنند . بدين صورت كه بعد از كاشت و رسيدن اين نوع نخود ، آن را در آب مي ريزند تا خيس بخورد و بعد از خيس خوردن آن را به دو نيم مي كنند كه همان لپه است . بنابراين نخود سياه براي فروش در مغازه اي وجود ندارد مگر آنكه به صورت لپه باشد . وقتي مي گويند كسي را دنبال نخود سياه فرستاده اند ، به اين معني است كه او را دنبال كاري بيهوده و بي نتيجه فرستاده اند تا از رازي با خبر نشود .

 

دسته گل به آب دادن

 

چرا مي گويند : « فلاني دسته گل به آب داده » ؟

براي ريشه اين ضرب المثل داستانهاي متفاوتي نقل مي شود و من اينطور شنيده ام كه :

در دهي مردي زندگي مي كرد كه بسيار شوم و بدشگون بود و از هر جايي كه مي گذشت حتماً اتفاق بدي پشت سر او رخ مي داد . اين مرد تنها يك دختر داشت . پسري به خواستگاري دخترش آمد و او قبول كرد و دخترش را به آن پسر داد . در روز عروسي به پدر گفتند كه چون تو بدشگون هستي بهتر است در مراسم شركت نكني چون ممكن است اتفاق بدي بيافتد . پدر هم قبول كرد و آن روز را به باغشان رفت كه بالادست ده بود ولي او همچنان فكر و ذهنش پيش مراسم عروسي دخترش بود . ناگهان چشمش به گلهاي زيبايي افتاد و با خود فكر كرد كه اگر اين گلها را به اين رودخانه بيندازم حتماً دخترم آنها را مي بيند و مي داند كه من به فكرش هستم چون اين رودخانه از كنار خانه ما مي گذرد و اين گلها هم فقط در باغ ما مي رويند . نهايتاً دسته گلي زيبا چيد و آن را در رودخانه انداخت . اولين كسي كه دسته گل را ديد دختر بچه كوچكي بود كه با مشاهده دسته گل رفت تا آن را از آب بگيرد عروس كه شاهد اين ماجرا بود به دنبال دخترك دويد ولي نتوانست او را نجات دهد و خودش هم غرق شد و داماد بيچاره هم به دنبال او رفت و او نيز غرق شد . از آن روز هر كس كاري انجام مي دهد كه موجب دردسر ديگران مي شود مي گويند فلاني دسته گل به آب داده .