سعدی در ادبیات جهان آن چنان پایه و ارزشی دارد که یونیسف روز اول اردیبهشت را « روز بزرگ داشت سعدی » اعلام کرده است و هر سال با افتخار تمام مراسم این روز را برگزار می کند.
سعدی از آن دست هنرمندانی ست که دست به هرچه بزند، طلا می شود: چه نثر و چه نظم ( اعم از غزل، مثنوی، قصیده و. . . ) در همه ی این عرصه ها هنرنمایی کرده و فوق العاده از آب درآمده است.
اما غزل... اگر غزل فارسی سه قله داشته باشد حتما یکی از آن ها سعدی خواهد بود در کنار مولوی و حافظ. اگر دو نفر دیگر، علاقه ی خاصی به استفاده از صنایع شعری دارند و غزلشان سرشار از صنایع است :
حافظ:
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفـــر دراز خود عزم وطن نمی کند
مولوی:
ماییم و آب دیــده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
سعدی اتفاقاً زیاد اهل این کارها نیست و درصد استفاده از صنایع شعری در اشعارش به نسبت دو استاد دیگر به ویژه حافظ بسیار پایین است. به همین خاطر وقتی غزل سعدی را می خوانیم انگار که او اصلا کوششی برای سرودن شعر انجام نداده است و خیلی عادی انگار که درباره ی مطلبی دارد صحبت می کند، حرف زده است و این حرف ها به صورت شعر ناب درآمده اند. به این دلیل شیوه ی سعدی را سهل و ممتنع می گویند. زمانی که شعرش را می خوانیم بسیار ساده به نظر می رسد اما وقتی می خواهیم مثل او بسراییم تازه می فهمیم که: نه!!! این کارها کار ما نیست.
به همین خاطر است که هر وقت غزلی از او را می خوانیم ، ایمان می آوریم که خدا ما ایرانیان را بسیار دوست داشته که هدیه ای گرانبها و باشکوه و فاخر را به اسم سعدی به ما داده است.
هزار جهـــــد بکردم که سرّ عشــق بپوشم
نبــــود بر سر آتش مُیســـرم که نجــــوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هـــوشم
حکایتی ز دهـــــــانت به گــــــوش جان آمد
دگر نصیحت مـــردم حکایت است به گوشم
مگـــــر تو روی بپوشی و فتنـــــه باز نشانی
که من قـــــرار ندارم که دیــــده از تو بپوشم
من رمیـــــده آن به که در سمـــــــــاع نیایم
که گـــــــر به پای درآیم به در برند به دوشم
مرا مگـــوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخـــن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیــــــه رفتـــــن به از نشستن باطل
که گر مــــــراد نیابم به قـــــدر وسع بکوشم
* * *
سی ام فروردین هزار و سیصد و نود ـ هلیا ابوراصف