زوانی هه‌ورامی و دنیای مۆدێڕن

کتێبوو " زوانی هه‌ورامی و دنیای مۆدێڕن " نویسیاو ده‌سوو کاک " محه‌مه‌د مسته‌فا زاده‌ی " جه‌ لاو وه‌زاره‌توو رۆشن ویری حکوومه‌توو هه‌ریمیه‌وه‌ په‌ی جاروو دووه‌می چاپ کریاوه‌ . ئێمه‌یچ به‌ نۆبه‌و وێما شۆنۆ ده‌س وه‌شی به‌ ئانیشا که‌ هه‌رمانۆ چاپوو کتێبه‌که‌یشا که‌رذێنه‌ ، ده‌س وه‌شی و بێقه‌زا بیه‌ی ماچمێ به‌ کاک محه‌مه‌ذی و ئۆمیدوارێنمێ ئیسه‌و لا کتێبێ فره‌ته‌ره‌ وینمێ چا خامه‌ په‌ڕهێزه‌یه‌ و هه‌رپاسه‌ وینه‌رێ چاپوو چنۆموو کتێبه‌کاش بیمێ.

 

به‌ هه‌ورامی 1

جیاوازی به‌ کار به‌رده‌ی ئی یه‌ره‌ که‌لیمه‌یه‌ چێشا ؟

 

په‌وده‌سه‌وه‌         چه‌وده‌سه‌وه‌         ئه‌وده‌سه‌وه

 

په‌وده‌سه‌وه‌ : چنارێو ئینا په‌وده‌سه‌وه‌ !

چه‌وده‌سه‌وه‌ : چنارێو ئینا چه‌وده‌سه‌وه‌ !

ئه‌وده‌سه‌وه‌: چنارێو ئینا ئه‌وده‌سه‌وه‌ !

 

به‌ هه‌وه‌وه‌نای ئا نموونا که‌ نویسێنێم چێش مه‌ینه‌ ویروو شمه‌ ؟

ره‌چه‌ڵه‌کناسی شێعری ھاوچه‌رخی ھه‌ورامی

ره‌چه‌ڵه‌کناسی شێعری ھاوچه‌رخی ھه‌ورامی،
(له‌ ده‌سپێکه‌وه‌ تا به‌ ئه‌مڕۆ)
«خه‌ساره‌کان، تایبه‌تمه‌ندَییه‌کان و...»

ئاماژه‌:

میژووی شێعری ھه‌ورامی ھه‌ر له‌ ده‌سپێکه‌وه‌ تا به‌ ئه‌مڕۆ له‌ حه‌وت قۆناغدا تێپه‌ڕیوه‌: 1- قۆناغی «سه‌رھه‌ڵدانی شێعری ھه‌ورامی، خاستگاه‌ شعر ھورامی»، (ده‌ھه‌کانی سه‌ده‌ی ھه‌وه‌ڵی ک.م). شێعری«ھورمزگان» و «ماریفه‌توو پیرشالیاری، ماریفه‌تی پیرشالیار» و...
2- «یارسان، وێنای شێعری ئایینی ھه‌ورامی»، (نیوه‌ی دوه‌می سه‌ده‌ی دوه‌م تا سه‌ده‌ی یازدھم ک.م).
3- قۆناغی بێسارانی نموودی «بزاڤ و داھێنان، خلاقیت و افرینش)»، (سه‌ده‌ی 12-11 ک.م).
4- صه‌یدی ھورامی، رێچکه‌ی«به‌رده‌وامی و فره‌ ده‌نگی، تداوم و تنوع»، (سه‌ده‌ی 13-12 ک.م).
5- مه‌وله‌وی تاوه‌گۆزی، ره‌وتی «ھارمۆنیای فۆڕم و ناوه‌ڕۆک، تلفیق فرم و محتوا» (سه‌ده‌ی 14-13 ک.م)..
6- پاش مه‌وله‌وی (سه‌ده‌ی 14 و دوایی) و به‌رده‌وامی شێوه‌ی باوی بڕگه‌.
7- ده‌سپێکی نوێخوازی شێعری ئێستای ھه‌ورامی.
له‌م وتاره‌دا باس له‌ سه‌ر دوایین قۆناغ، چۆنییه‌تی سه‌رھه‌ڵدانی شێعری ھاوچه‌رخی ھه‌ورامی ده‌کرێ.

درێژه‌و وتاره‌که‌ی جه‌ " ادامه‌ مطلب "ه‌نه‌ بواندێوه‌

**** عادل محمدپور ***

منبع : په‌یلوای

ادامه نوشته

مرثیه در کشتزار

مرثیه در کشتزار

فدریکو گارسیا لورکا از بزرگ ترین و درخشان ترین چهره های ادبیات اسپانیا و جهان است. شهرت وی، از شعر لطیف و در عین حال پر مایه ی او و زندگی پرشور و مرگ جنایت بارش آب می خورد.

لورکا در غرناطه ی اسپانیا، در خانواده ای مرفه و تحصیل کرده به دنیا آمد. تا چهار سالگی بیمار بود و این باعث شد که افسانه ها و قصه های خدمتکاران خانه را با شوق بشنود و به خاطر بسپارد و این باعث شد؛ در آینده با استفاده از تخیل نیرومند خود آن ها را بازسازی کند و به روی صحنه ببرد.

عشق او به نمایش تا پایان عمر کوتاهش کاستی نگرفت و آثار مشهوری چون« عروسی خون»، «یرما»، «خانه ی برنارد آلبا» و «زن پتیاره ی پینه دوز» را نوشت.

آشنایی او با سالوادور دالی سبب گرایش او به مکتب سوررئالیسم شد و باعث خلق آثاری بی نظیر شد که هم بر زمینه ی سنتی ترانه های کولیان استوار است و هم مایه و رنگ سوررئالیستی دارد.

لورکا هرگز شاعری« سیاسی» نبود، اما نوع برخورد او با تضادها و تعارضات جامعه ی اسپانیای زمان ژنرال فرانکو، وجود او را برای فاشیست ها غیر قابل تحمل می کرد.

از جمله سرودن شعر« ترانه ی گارد سیویل اسپانیا» که در آن به توصیف اعمال و رفتار نیروهای نظامی ژنرال فرانکو می پردازد و تاراج و ویرانی هر شهر و منطقه ای را که گارد از آن می گذرد؛ به تصویر می کشد. این شعر خشم  نیروهای گارد را برمی انگیزد. به طوری که در آغازین روزهای جنگ داخلی اسپانیا- نیمه شب 19 اوت 1936- به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شمال گرانادا به فجیع ترین صورتی تیربارانش کردند و جسد یا گورش هرگز شناخته نشد.

نمونه ای از شعر او:

آی!

فریاد

در باد

سایه ی سروی به جا می گذارد.

[ بگذارید در این کشتزار گریه کنم.]

در این جهان همه چیزی در هم شکسته

به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.

[ بگذارید در این کشتزار گریه کنم.]

افق بی روشنایی را

جرقه ها به دندان گزیده است.

[ به شما گفتم: بگذارید

در این کشتزار

گریه کنم.]

***

هليا ابوراصف

سعدی

سعدی در ادبیات جهان آن چنان پایه و ارزشی دارد که یونیسف روز اول اردیبهشت را « روز بزرگ داشت سعدی » اعلام کرده است و هر سال با افتخار تمام مراسم این روز را برگزار می کند.

سعدی از آن دست هنرمندانی ست که دست به هرچه بزند، طلا می شود: چه نثر و چه نظم ( اعم از غزل، مثنوی، قصیده و. . . ) در همه ی این عرصه ها هنرنمایی کرده و فوق العاده از آب درآمده است.

اما غزل... اگر غزل فارسی سه قله داشته باشد حتما یکی از آن ها سعدی خواهد بود در کنار مولوی و حافظ. اگر دو نفر دیگر، علاقه ی خاصی به استفاده از صنایع شعری دارند و غزلشان سرشار از صنایع است :

حافظ:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او 

زان سفـــر دراز خود عزم وطن نمی کند

مولوی: 

ماییم و آب دیــده در کنج غم خزیده 

بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

سعدی اتفاقاً زیاد اهل این کارها نیست و درصد استفاده از صنایع شعری در اشعارش به نسبت دو استاد دیگر به ویژه حافظ بسیار پایین است. به همین خاطر وقتی غزل سعدی را می خوانیم انگار که او اصلا کوششی برای سرودن شعر انجام نداده است و خیلی عادی انگار که درباره ی مطلبی دارد صحبت می کند، حرف زده است و این حرف ها به صورت شعر ناب درآمده اند. به این دلیل شیوه ی سعدی را سهل و ممتنع می گویند. زمانی که شعرش را می خوانیم بسیار ساده به نظر می رسد اما وقتی می خواهیم مثل او بسراییم تازه می فهمیم که: نه!!! این کارها کار ما نیست.

به همین خاطر است که هر وقت غزلی از او را می خوانیم ، ایمان می آوریم که خدا ما ایرانیان  را بسیار دوست داشته که هدیه ای گرانبها و باشکوه و فاخر را به اسم سعدی به ما داده است.

هزار جهـــــد بکردم که سرّ عشــق بپوشم

نبــــود بر سر آتش مُیســـرم که نجــــوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هـــوشم

حکایتی ز دهـــــــانت به گــــــوش جان آمد

دگر نصیحت مـــردم حکایت است به گوشم

مگـــــر تو روی بپوشی و فتنـــــه باز نشانی

که من قـــــرار ندارم که دیــــده از تو بپوشم

من رمیـــــده آن به که در سمـــــــــاع نیایم 

که گـــــــر به پای درآیم به در برند به دوشم

مرا مگـــوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخـــن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیــــــه رفتـــــن به از نشستن باطل

که گر مــــــراد نیابم به قـــــدر وسع بکوشم

* * *

سی ام فروردین هزار و سیصد و نود ـ هلیا ابوراصف

فروغ

متن زير را خواننده گرامي وبلاگ هليا ابوراصف برايم ايميل كرده بودند :

* * *

روزهای پایانی ماه بهمن یادآور مرگ دردناک « زن تنهای » شعر معاصر ست. او که « از نهایت شب » حرف می زد و «یک پنجره» برایش کافی بود.

فروغ فرخزاد در عرصه ی شعر و فیلم سازی فعالیت می کرد ، اما در هر دو مورد دغدغه ی اصلیش اجتماع و مسائل مربوط به آن بود: فقر، بیماری، بی سوادی، روابط تصنعی در جامعه ی مدرن و...

 او در شعر و فیلم های مستندش با همه ی اینها مبارزه می کرد. و عاقبت جان بر سر آن ها داد. در یکی از روزهای پایانی بهمن(شاید24) او با ماشین داشت  سر کار می رفت که ماشین حامل کودکان پرورشگاهی از جلو آمد فروغ برای جلوگیری از تصادف و صدمه رسیدن به بچه ها از جاده منحرف شد و ...

در یکی از دفترهای شعرش با نام «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» او به زیبایی هرچه تمام تر از شکست در زندگی خصوصیش حرف می زند و به تبع آن «فصل سرد» اجتماعی که در آن زندگی می کرد و در نهایت می پرسد: آیا می شود امید داشت که این فصل به پایان رسد و ما دوباره عاشق شویم و این فصل سرد را به فراموشی بسپاریم؟؟؟

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

...

 

بودن و سرودن

توضيح : متن زير را خواننده عزيز وبلاگ هليا ابوراصف به مناسبت سالروز درگذشت مولوي فرستاده اند.

25 آذر ماه برای ادب دوستان روز بسیار تلخی ست؛ زیرا روزی ست که مولوی به سکوت ابدی فرو رفت. مولانا در پی یک بیماری طولانی، شامگاه این روز، قونیه را در غم فرو برد.

سلطان ولد، پسر، و چلبی حسام الدین، خلیفه ی مولوی، در اثر مراقبت و پرستاری از ایشان بسیار خسته و بی رمق شده بودند. مولانا در شب آخر خطاب فرزند فرمود:« بهاءالدین! من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا.» پس از رفتن فرزند، شروع به سرودن غزل زیر کرد. حسام الدین می نوشت و اشک های خونین می ریخت:

رو ســــــر بنه به بالین تنها مـــــرا رها کن                 

ترک من خـــــراب شبگــــــــــــرد مبتلا کن

ماییم و مـــــــوج سودا، شب تا به روز تنها          

خواهـــــی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گـــــــریز! تا تو هـــــــم در بلا نیفتی                  

بگــــــزین ره سلامـــــــــت، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده، در کنج غــــــم خزیــــــده           

بر آب دیـــــده ی ما صـــــد جای آسیا کـــن

خیره کشی ست، ما را، دارد دلی چو خارا     

بکشد، کسش نگوید: تدبیر خـــــــونبها کن

بر شاه خـــــــوب رویان واجـــــب وفا نباشد         

ای زرد روی عاشق! تو صبــــــر کن، وفا کن

دردی ست غیــــــــــر مردن آن را دوا نباشد    

پس من چگــــــونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیـری در کــوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عـــزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمـرد  

از برق این زمـــرد، هیــــن، دفع اژدهـــــا کن

بس کن که بی خـودم من ور تو هنـــر فزایی     

تاریخ بوعلی گـــو، تنبیـــــــــه بـوالعلا کـــــن

 در بعضی کتب آمده است که: «پیر» مورد اشاره در بیت هشتم شمس تبریزی است.

شطرنج و عشق

توضيح : متن زير را يكي از خوانندگان وبلاگ برايم فرستاده بود و من هم آن را در اين پست قرار دادم

مرز، حدود و سنور واژه هایی هستند که با استفاده از آن ها، شباهت ها و تفاوت ها را بیان می کنیم. مرز بین کشورها، مرز بین رنگ ها و... مرز بین زبان روزمره و زبان ادبیات. اما این مرزبندی چگونه است؟ به این جمله ها نگاه کنید:

کورش باقری مربی تیم ملی وزنه برداری است.

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن

تشخیص این که از جملات بالا، اولی به زبان روز مره و دومی به زبان ادبیات(شعر ) بیان شده است؛ بسیار آسان است.اما آیا همیشه این گونه است؟ مسلماً خیر. در بسیاری از موارد، مرز زبان عادی و ادبیات، بسیار شکننده است. پس واژه ها کجا ارزش ادبی دارند و کجا ندارند؟

فردیناند دوسو سور، زبان شناس معروف، راه حلی بسیار ساده و همه فهم دارد:

فرض کنید با یک نفر( ترجیحاً جنس مخالف) می خواهید  شطرنج، بازی کنید. اما حریف یکی از مهره هایش( مثلا اسب) گم شده است. اگر او به جای اسب کذایی، یک نمکدان بگذارد، اتفاق خاصی نمی افتد. چراکه نمکدان به اسب تبدیل می شود و کار اسب را انجام می دهد. اما اگر او  یک شاخه گل بگذارد، چه می شود؟ گل کارکردی دوگانه دارد: هم کار اسب را انجام می دهد و هم با زبان بی زبانی به شما می گوید که حریف دوستتان دارد.

واژه ها هم این گونه هستند. اگر یک معنی و کارکرد داشته باشد، در عرصه ی زبان گفتار هستیم و اگر معنی و کارکردی دوگانه داشته باشند، وارد حوزه ی ادیبات می شویم.

بنابراین مرز شکننده ی زبان گفتار و ادبیات، کارکرد متفاوت واژه هاست.

 

                                                  هلیا ابوراصف 30 آبان ماه 89 

 

 

نبوغي كه به جنون انجاميد!

 

 به بهانه سالروز درگذشت نيچه         

اينكه در ناخودآگاه هر مردي يك بخش زنانه وجود دارد ايده يونگ است، اما ستاره شناسها و طالع بين هاي هندي خيلي قبل تر از اينها و از روي ستاره ها و سياره هايي كه آب خوردنشان را هم با حركات آنها تنظيم مي كنند به نتايج جزئي تري رسيده بودند. به اعتقاد آنها مرداني كه در ماه اول پاييز به دنيا مي آيند زنانگي اي قوي دارند و بعكس. آنها موجوداتي آسيب پذير با روحيه اي ظريفند، احساساتي نيستند اما حساسند. اگر به آدمهايي مثل گاندي يا سهراب سپهري نگاه كنيم (كه متولدين همين ماه اند) اين فرضيه زياد هم پرت به نظر نمي آيد. چيزي كه پرت مي نمايد اين است كه آدمي مثل نيچه در ماه اول پاييز به دنيا آمده است، يكي از آن شوخي هاي طبيعت است اگر برا ي كسي مثل نيچه اين فرضيه را صادق بدانيم.
پدرش يك كشيش متعصب پروتستان بود، اجداد مادريش هم همين طور. وقتي پنج ساله بود پدرش را از دست داد و با مراقبت و توجه مادر و خواهرش بزرگ شد، چيزي كه تا آخر عمرش ادامه پيدا كرد. چون او مردي ضعيف و نحيف بود. مزاجي عليل و عمري پر از بيماري و رنج داشت و يازده سال آخر عمرش در جنون گذشت. دود، مشروب و زن را وقتي هنوز جوان بود كنار گذاشت، در واقع هيچوقت از آنها خوشش نيامده بود و بعدها در كتابهايش هر سه را ريشخند كرد. در طول زندگي اش يك بار(چهل سالگي) از دختري خوشش آمد اما پاسخ رد شنيد وتا آخر مجرد ماند. خواهرش در طول اين ماجرا رابطه اش را با او قطع كرد و فقط وقتي ديد تنها مانده به طرفش آمد. در جنگ ميان فرانسه و آلمان داوطلبانه به بهداري ارتش رفت اما منظره خون آنقدر ناراحتش مي كرد كه به خانه برش گرداندند. اين براي مردي كه به «اراده معطوف به قدرت» اعتقاد داشت و از «ابر مرد» مي نوشت گران تمام مي شد. ويل دورانت مي گويد: «اين پارساي سرسخت چقدر دلش مي خواست يك جنايتكار باشد». بدتر اين بود كه زمانه او را جدي نمي گرفت. نيچه كتابهايي مانند «چنين گفت زرتشت» و «فراسوي نيك و بد» را – كه بعدها حكم كتابهايي مقدس را در اروپا پيدا كردند- با بدبختي زياد و پول كمي كه از دوستانش قرض ميگرفت چاپ كرد. خودش ميگفت: «هنوز دوره من نرسيده است، فقط پس فردا از آن من خواهد بود» و اين درست بود.
نوشته هايش درباره قدرت، عصر بي ايماني و بي خدايي و طبيعت انسان الآن و براي ما آنقدر تازه، واقعي و گاهي غير قابل هضم اند كه مي شود به مردمي كه هفتاد سال پيش براي اولين بار با آن روبرو شدند و دركش نكردند حق داد. شايد اگر ما هم جاي آنها بوديم بعد از خواندن«دجال»يا «حكمت شادان» احساس مي كرديم با يك ديوانه طرفيم، چيزي كه بعد از چهل و چند سال كشمكش او با خودش، طبيعتش و زمانه اش واقعاً اتفاق افتاد. ژانويه 1889، در ميدان شهر ناگهان دستانش را دور گردن يك اسب گاري حلقه كرد و به زور به خانه آورد. آنجا آواز مي خواند و با آرنجهايش روي پيانو مي كوبيد. مدتي در بيمارستان رواني بستري بود، اما مادر و خواهرش به سراغش آمدند و مرد خسته را به خانه بر گرداندند. 11 سال با همين حال زندگي كرد، در واقع فقط زنده بود، اما به قول ويل دورانت«نمي شود گفت خيلي بدبخت بود چون طبيعت با ديوانه كردنش داشت به او رحم مي كرد». در ديوانگي – كه كم كم نابينايي هم به آن اضافه شد- كمتر مي فهميد و كمتر مي ديد، پس كمتر رنج مي كشيد. تابستان سال 1900(25 اوت)، در شهر "وايمار" تمام كرد و چنين بود سرگذشت مردي كه مي گفت: «در آينده گذشته را به دو بخش قبل و بعد از نيچه تقسيم خواهند كرد». مثل هميشه اغراق كرده بود ولي اين بار مي شد باور كرد كه گفته اش رنگ و بوي حقيقت دارد.   

نويسنده مطلب : دوست خوبم  بانك تجارت !!!       

زندگي زيباست

زندگي زيباست ، بهار در آن چادر زده و تمام غنچه ها را به گل نشانده ، شكوفه ها به ميهماني شاخه هاي عريان رفته اند و در زير پاهايم چمنها بلند شده اند. مي خواهم بروم اما نمي توانم چمنها پاهايم را به زمين زنجير كرده اند ، دستانم را بگير! كمكم كن ! من هنوز براي قدم برداشتن به تو نياز دارم ، بگذار گرمي دستانت به من حيات ببخشد چون دستانت بوي زندگي مي دهند بگذار لبخند بي رمقت عشق را در شريانهايم جاري سازد .كمكم كن به ياريم بشتاب ! مي دانم بدون كمك تو نمي توان زيست ، حتي بدون تو نمي توان بود بشتاب ! من هنوز به تو محتاجم دستانت را از من دريغ مدار.

شنيده ام در طليعه صبح در دامن شقايقها محبتت را بين همه قسمت كرده اي از محبتت سهمي هم براي من بگذار . من هنوز لبريز خواهشم محبتت را از من دريغ مدار، دستانم را بگير و حجمي از خستگي ات را در فرصت عشق به من ببخش.

تو را در اوج شكوفايي و شادي هاي زود گذرم گم كرده ام ، تو را در آخرين لبخند شب ، آخرين ديوار عشق و اولين آغاز اشك گم كرده ام . به دنبال رد پايت جاده ها و سنگ فرشهاي خيابان را مي جويم دوست ندارم تو هم سهمي از دلتنگي من داشته باشي . ولي به ياد تو هر وقت بي تاب مي شوم قلم بر مي دارم تا نامه اي برايت بنويسم شايد دوباره پيدايت كنم و همه آنها را بي تابانه برايت زمزمه كنم .

نوشته : فريد كريمي