زندگي زيباست ، بهار در آن چادر زده و تمام غنچه ها را به گل نشانده ، شكوفه ها به ميهماني شاخه هاي عريان رفته اند و در زير پاهايم چمنها بلند شده اند. مي خواهم بروم اما نمي توانم چمنها پاهايم را به زمين زنجير كرده اند ، دستانم را بگير! كمكم كن ! من هنوز براي قدم برداشتن به تو نياز دارم ، بگذار گرمي دستانت به من حيات ببخشد چون دستانت بوي زندگي مي دهند بگذار لبخند بي رمقت عشق را در شريانهايم جاري سازد .كمكم كن به ياريم بشتاب ! مي دانم بدون كمك تو نمي توان زيست ، حتي بدون تو نمي توان بود بشتاب ! من هنوز به تو محتاجم دستانت را از من دريغ مدار.

شنيده ام در طليعه صبح در دامن شقايقها محبتت را بين همه قسمت كرده اي از محبتت سهمي هم براي من بگذار . من هنوز لبريز خواهشم محبتت را از من دريغ مدار، دستانم را بگير و حجمي از خستگي ات را در فرصت عشق به من ببخش.

تو را در اوج شكوفايي و شادي هاي زود گذرم گم كرده ام ، تو را در آخرين لبخند شب ، آخرين ديوار عشق و اولين آغاز اشك گم كرده ام . به دنبال رد پايت جاده ها و سنگ فرشهاي خيابان را مي جويم دوست ندارم تو هم سهمي از دلتنگي من داشته باشي . ولي به ياد تو هر وقت بي تاب مي شوم قلم بر مي دارم تا نامه اي برايت بنويسم شايد دوباره پيدايت كنم و همه آنها را بي تابانه برايت زمزمه كنم .

نوشته : فريد كريمي