شبيخون تمدن !

نويسنده مطلب : دوست بزرگوارم كه با اسم بانك تجارت !!! در قسمت نظرات پست هاي قبل نظراتشان را مي نوشتند.

                                                            
سي سالي ميشود بنده به موجودات زنده روي زمين اضافه شده ام. حكايت غريبي است تفاوت زندگي آن سالها كه من نبودم با اكنون. تا آنجا كه من يادم هست چيزي به اسم « كلاس » از تقريباً يك دهه پيش در ادبيات اين مملكت رايج گرديد. حالا اين « كلاس »  از كجا آمد راستش نمي دانم. قديمي ها به تَبَع دايي جان ناپلئون ميگويند كه كار « روباه پير »است. بيراه هم نميگويند آخر هر چه بد بختي بر سر اين مملكت آمده اگر خوب موشكافي شود كار اين نانجيب روسياه است. حالا اين « كلاس » چطور بر طبيعت موجودات زنده اين مرز و بوم تأثير گذاشته خدمتتان عرض ميكنم. ولي از آنجا كه كلاً اهل جواب پس دادن نيستم گفتم چه بهتر اين تأثير را بر يك موجود بي زبان مثلاً يك سنجاب بررسي كنم كه اولاً اهل خواندن نيست ثانياً اگر چنين اتفاقي هم دور از چشم من افتاده باشد و سنجاب اهل مطالعه شده باشد خوشبختانه زبان انتقام ندارد. آخر اين روزها به هركه انتقاد شود به جاي اينكه درصدد رفع نقص كارش باشد مشغول زد و بند براي انتقام و مترصد فرصت براي در آوردن پدر منتقد مسكين مي شود.

راستش آن روزگار براي من تماشاي سنجاب توي باغها يكي از لذت هاي زندگي كردن در دامان طبيعت بود. تا آنجا كه به يادم مي آيد اسم سنجاب را در رديف قاقُم و سمور شنيده بودم آن هم در شعر و نثر كلاسيك والبته خود سنجاب و زنده اش نه، بلكه پوستش كه خيلي نرم و گرم است و لابد ثروتمندهاي قديم آنرا روي تشك ميكشيدند و گرنه سعدي به معشوقش نمي گفت:
خار است به زير پهلوانم/بي روي تو خوابگاه سنجاب
يا حافظ در اشاره به بي اعتنايي صاحبان رفاه نسبت به حال محرومان نمي گفت:

خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم /گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب

آن روزها سنجاب ها را در باغها ميديديم، ميوه درختان بلوط كه مي رسيد و شروع مي كرد به ريختن كار سنجابها هم شروع مي شد دانه هاي بلوط را، هم مي خوردند هم آنها را براي آينده در جاهاي مختلف زير خاك انبار مي كردند. چقدر اين كارشان تماشايي بود حالا چي؟ حالا دانه هاي رسيده بلوط ميريزد، همانجا روي زمين مي ماند و مي پوسد و سنجابها نگاهي هم به آنها نميكنند. مي گوييد غير ممكن است، فكر مي كنيد من همه اينها را خيال مي كنم؟

كيسه سياه سر بسته نايلوني آشغال را مي گذارم سر كوچه در آن را هم محكم مي بندم دو تكه سنگ هم مي گذارم روي آن باز فردا صبح كه مي خواهم بروم سر كار كيسه آشغال پاره پاره شده است و آشغالها در همه جا پراكنده. نه خيال نميكنم! اين"كلاس" لعنتي دارد طبيعت همه چيز را عوض ميكند. در اين سالها سنجابها بلوط را ول كرده اند و آشغال خور شده اند درياچه آرال يا درياي خوارزم در بستر مرگ افتاده است لنينگراد دوباره سن پطرزبورگ شده است جرج دبليو بوش بر تخت جرج واشنگتن تكيه زده است هر سال چهار برابر وسعت كشور سوئيس از جنگلهاي دنيا را نابود كرده اند هندوستان ـ مستعمره سابق ـ حسابدار و كتابدار اروپا شده است و فقط بريتانياي فسقلي در اين دهه گذشته هر سال چهارصد ميليون تن زباله توليد كرده است. راستي انگارسنجابها زودتر از همه ما فهميده اند كه زباله دنيا را خواهد گرفت. حتماً براي حضرات روشن است كه منظور از زباله اخير محتوي آن كيسه هاي مخصوص نايلوني نيست بلكه منظور همه انواع آن است چه از نوع انساني و چه غير انساني.

 

توضيح : اين متن در آبانماه ۸۷ نوشته شده و مربوط به زماني است كه هنوز اوباما به رياست جمهوري آمريكا نرسيده اند.و در آن زمان در روزنامه ایران ویژه نامه کردستان به چاپ رسيده است .