به بهانه سالروز درگذشت نيچه         

اينكه در ناخودآگاه هر مردي يك بخش زنانه وجود دارد ايده يونگ است، اما ستاره شناسها و طالع بين هاي هندي خيلي قبل تر از اينها و از روي ستاره ها و سياره هايي كه آب خوردنشان را هم با حركات آنها تنظيم مي كنند به نتايج جزئي تري رسيده بودند. به اعتقاد آنها مرداني كه در ماه اول پاييز به دنيا مي آيند زنانگي اي قوي دارند و بعكس. آنها موجوداتي آسيب پذير با روحيه اي ظريفند، احساساتي نيستند اما حساسند. اگر به آدمهايي مثل گاندي يا سهراب سپهري نگاه كنيم (كه متولدين همين ماه اند) اين فرضيه زياد هم پرت به نظر نمي آيد. چيزي كه پرت مي نمايد اين است كه آدمي مثل نيچه در ماه اول پاييز به دنيا آمده است، يكي از آن شوخي هاي طبيعت است اگر برا ي كسي مثل نيچه اين فرضيه را صادق بدانيم.
پدرش يك كشيش متعصب پروتستان بود، اجداد مادريش هم همين طور. وقتي پنج ساله بود پدرش را از دست داد و با مراقبت و توجه مادر و خواهرش بزرگ شد، چيزي كه تا آخر عمرش ادامه پيدا كرد. چون او مردي ضعيف و نحيف بود. مزاجي عليل و عمري پر از بيماري و رنج داشت و يازده سال آخر عمرش در جنون گذشت. دود، مشروب و زن را وقتي هنوز جوان بود كنار گذاشت، در واقع هيچوقت از آنها خوشش نيامده بود و بعدها در كتابهايش هر سه را ريشخند كرد. در طول زندگي اش يك بار(چهل سالگي) از دختري خوشش آمد اما پاسخ رد شنيد وتا آخر مجرد ماند. خواهرش در طول اين ماجرا رابطه اش را با او قطع كرد و فقط وقتي ديد تنها مانده به طرفش آمد. در جنگ ميان فرانسه و آلمان داوطلبانه به بهداري ارتش رفت اما منظره خون آنقدر ناراحتش مي كرد كه به خانه برش گرداندند. اين براي مردي كه به «اراده معطوف به قدرت» اعتقاد داشت و از «ابر مرد» مي نوشت گران تمام مي شد. ويل دورانت مي گويد: «اين پارساي سرسخت چقدر دلش مي خواست يك جنايتكار باشد». بدتر اين بود كه زمانه او را جدي نمي گرفت. نيچه كتابهايي مانند «چنين گفت زرتشت» و «فراسوي نيك و بد» را – كه بعدها حكم كتابهايي مقدس را در اروپا پيدا كردند- با بدبختي زياد و پول كمي كه از دوستانش قرض ميگرفت چاپ كرد. خودش ميگفت: «هنوز دوره من نرسيده است، فقط پس فردا از آن من خواهد بود» و اين درست بود.
نوشته هايش درباره قدرت، عصر بي ايماني و بي خدايي و طبيعت انسان الآن و براي ما آنقدر تازه، واقعي و گاهي غير قابل هضم اند كه مي شود به مردمي كه هفتاد سال پيش براي اولين بار با آن روبرو شدند و دركش نكردند حق داد. شايد اگر ما هم جاي آنها بوديم بعد از خواندن«دجال»يا «حكمت شادان» احساس مي كرديم با يك ديوانه طرفيم، چيزي كه بعد از چهل و چند سال كشمكش او با خودش، طبيعتش و زمانه اش واقعاً اتفاق افتاد. ژانويه 1889، در ميدان شهر ناگهان دستانش را دور گردن يك اسب گاري حلقه كرد و به زور به خانه آورد. آنجا آواز مي خواند و با آرنجهايش روي پيانو مي كوبيد. مدتي در بيمارستان رواني بستري بود، اما مادر و خواهرش به سراغش آمدند و مرد خسته را به خانه بر گرداندند. 11 سال با همين حال زندگي كرد، در واقع فقط زنده بود، اما به قول ويل دورانت«نمي شود گفت خيلي بدبخت بود چون طبيعت با ديوانه كردنش داشت به او رحم مي كرد». در ديوانگي – كه كم كم نابينايي هم به آن اضافه شد- كمتر مي فهميد و كمتر مي ديد، پس كمتر رنج مي كشيد. تابستان سال 1900(25 اوت)، در شهر "وايمار" تمام كرد و چنين بود سرگذشت مردي كه مي گفت: «در آينده گذشته را به دو بخش قبل و بعد از نيچه تقسيم خواهند كرد». مثل هميشه اغراق كرده بود ولي اين بار مي شد باور كرد كه گفته اش رنگ و بوي حقيقت دارد.   

نويسنده مطلب : دوست خوبم  بانك تجارت !!!