بودن و سرودن
توضيح : متن زير را خواننده عزيز وبلاگ هليا ابوراصف به مناسبت سالروز درگذشت مولوي فرستاده اند.
25 آذر ماه برای ادب دوستان روز بسیار تلخی ست؛ زیرا روزی ست که مولوی به سکوت ابدی فرو رفت. مولانا در پی یک بیماری طولانی، شامگاه این روز، قونیه را در غم فرو برد.
سلطان ولد، پسر، و چلبی حسام الدین، خلیفه ی مولوی، در اثر مراقبت و پرستاری از ایشان بسیار خسته و بی رمق شده بودند. مولانا در شب آخر خطاب فرزند فرمود:« بهاءالدین! من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا.» پس از رفتن فرزند، شروع به سرودن غزل زیر کرد. حسام الدین می نوشت و اشک های خونین می ریخت:
رو ســــــر بنه به بالین تنها مـــــرا رها کن
ترک من خـــــراب شبگــــــــــــرد مبتلا کن
ماییم و مـــــــوج سودا، شب تا به روز تنها
خواهـــــی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گـــــــریز! تا تو هـــــــم در بلا نیفتی
بگــــــزین ره سلامـــــــــت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غــــــم خزیــــــده
بر آب دیـــــده ی ما صـــــد جای آسیا کـــن
خیره کشی ست، ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد، کسش نگوید: تدبیر خـــــــونبها کن
بر شاه خـــــــوب رویان واجـــــب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق! تو صبــــــر کن، وفا کن
دردی ست غیــــــــــر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگــــــونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیـری در کــوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عـــزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمـرد
از برق این زمـــرد، هیــــن، دفع اژدهـــــا کن
بس کن که بی خـودم من ور تو هنـــر فزایی
تاریخ بوعلی گـــو، تنبیـــــــــه بـوالعلا کـــــن
در بعضی کتب آمده است که: «پیر» مورد اشاره در بیت هشتم شمس تبریزی است.
فهرههنگی - ئهدهبی