فروغ
* * *
روزهای پایانی ماه بهمن یادآور مرگ دردناک « زن تنهای » شعر معاصر ست. او که « از نهایت شب » حرف می زد و «یک پنجره» برایش کافی بود.
فروغ فرخزاد در عرصه ی شعر و فیلم سازی فعالیت می کرد ، اما در هر دو مورد دغدغه ی اصلیش اجتماع و مسائل مربوط به آن بود: فقر، بیماری، بی سوادی، روابط تصنعی در جامعه ی مدرن و...
او در شعر و فیلم های مستندش با همه ی اینها مبارزه می کرد. و عاقبت جان بر سر آن ها داد. در یکی از روزهای پایانی بهمن(شاید24) او با ماشین داشت سر کار می رفت که ماشین حامل کودکان پرورشگاهی از جلو آمد فروغ برای جلوگیری از تصادف و صدمه رسیدن به بچه ها از جاده منحرف شد و ...
در یکی از دفترهای شعرش با نام «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» او به زیبایی هرچه تمام تر از شکست در زندگی خصوصیش حرف می زند و به تبع آن «فصل سرد» اجتماعی که در آن زندگی می کرد و در نهایت می پرسد: آیا می شود امید داشت که این فصل به پایان رسد و ما دوباره عاشق شویم و این فصل سرد را به فراموشی بسپاریم؟؟؟
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟
...
فهرههنگی - ئهدهبی