مرثیه در کشتزار

فدریکو گارسیا لورکا از بزرگ ترین و درخشان ترین چهره های ادبیات اسپانیا و جهان است. شهرت وی، از شعر لطیف و در عین حال پر مایه ی او و زندگی پرشور و مرگ جنایت بارش آب می خورد.

لورکا در غرناطه ی اسپانیا، در خانواده ای مرفه و تحصیل کرده به دنیا آمد. تا چهار سالگی بیمار بود و این باعث شد که افسانه ها و قصه های خدمتکاران خانه را با شوق بشنود و به خاطر بسپارد و این باعث شد؛ در آینده با استفاده از تخیل نیرومند خود آن ها را بازسازی کند و به روی صحنه ببرد.

عشق او به نمایش تا پایان عمر کوتاهش کاستی نگرفت و آثار مشهوری چون« عروسی خون»، «یرما»، «خانه ی برنارد آلبا» و «زن پتیاره ی پینه دوز» را نوشت.

آشنایی او با سالوادور دالی سبب گرایش او به مکتب سوررئالیسم شد و باعث خلق آثاری بی نظیر شد که هم بر زمینه ی سنتی ترانه های کولیان استوار است و هم مایه و رنگ سوررئالیستی دارد.

لورکا هرگز شاعری« سیاسی» نبود، اما نوع برخورد او با تضادها و تعارضات جامعه ی اسپانیای زمان ژنرال فرانکو، وجود او را برای فاشیست ها غیر قابل تحمل می کرد.

از جمله سرودن شعر« ترانه ی گارد سیویل اسپانیا» که در آن به توصیف اعمال و رفتار نیروهای نظامی ژنرال فرانکو می پردازد و تاراج و ویرانی هر شهر و منطقه ای را که گارد از آن می گذرد؛ به تصویر می کشد. این شعر خشم  نیروهای گارد را برمی انگیزد. به طوری که در آغازین روزهای جنگ داخلی اسپانیا- نیمه شب 19 اوت 1936- به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شمال گرانادا به فجیع ترین صورتی تیربارانش کردند و جسد یا گورش هرگز شناخته نشد.

نمونه ای از شعر او:

آی!

فریاد

در باد

سایه ی سروی به جا می گذارد.

[ بگذارید در این کشتزار گریه کنم.]

در این جهان همه چیزی در هم شکسته

به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.

[ بگذارید در این کشتزار گریه کنم.]

افق بی روشنایی را

جرقه ها به دندان گزیده است.

[ به شما گفتم: بگذارید

در این کشتزار

گریه کنم.]

***

هليا ابوراصف